بازگشت سينما روز _ رئيسيان در «چهل سالگي» مسير ديگري را نسبت به آثار قبلي خود در پيش گرفته است: هرچند همچنان با فيلمي استاندارد مواجهيم اما نكته آنجاست كه رئيسيان توجه ويژهاي به تمامي گروههاي سني و ذايقههاي فرهنگي كرده و تمامي كوشش خود را صرف آن داشته تا همه را به نحوي راضي كند بدين ترتيب «چهل سالگي» به همان ميزان كه از آثار سطحي اين سالهاي سينماي ايران يك سرو گردن بالاتر است اثري عامهپسند نيز هست. عامهپسند به معني درست آن: فيلمي كه ميتوان همراه با تمامي اعضاي خانواده ديد، سرگرم شد و اين حقيقت دردناك را احساس نكرد كه به شعور مخاطب توهين شده است.
درون مايه بي حق دانستن خويش بزرگوارانهتر است از بر حق دانستن، به ويژه آنگاه كه حق با تو باشد. هان، كجا ميتوان يافت آن عدالتي را كه عشقي است با چشمان باز. پس برايم عشقي را بنياد كنيد كه نه تنها بار تمام كيفرها كه بار تمام گناهان را نيز بكشد! پس برايم عدالتي را بنياد كنيد كه از گناه همه در گذرد جز قاضيان! (نيچه) درونمايه اصلي «چهل سالگي» قضاوت است. قضاوت كردن ديگران، خود، عشق، گذشته و خاطره.... به قصد ساختن دوباره، از نو آغاز كردن. انسان را به محك خواست نفساني (در مقابل روحاني) زدن و سربلند بيرون آمدن. نگار (لیلا حاتمی) چنان كه مينمايد زن منفعلي است. به سرعت تن به تقدير داده و ميدهد و براي تغيير آن نياز به ترغيب شدن توسط ديگران داد. به يك معني «چهل سالگي» داستان ترغيب نگار است براي بازگشت به زندگي، داستان كندن از روزمرگي نازل شده بر زندگي زناشويي نگار و فرهاد (محمدرضا فروتن) و از خود گذشتگي كه بايد براي حفظ آن انجام داد.
نقطه عطف از دست رفته «چهل سالگي» اما داستانش را در اين سطح باقي نگاه نميدارد و و با ورود موازي به گذشته و بزنگاه زندگي فرهاد درام را از تك بعدي بودن خارج ميكند و مثل ساير آثار رئيسيان تبديل به فيلمي درباره بحران خانواده در ايران معاصر ميشود. رئيسيان علاقهاي به ايجاد هيجان ندارد و بيش از هر چيز سعياش را معطوف عمق بخشيدن به شخصيتها و فضاسازي كرده است. در نتيجه تنها دلمشغولي تماشاگر عام براي دنبال كردن داستان، صحنه رويارويي نگار و كيان است. مابقي فيلم زمينه چيني براي اين رويارويي و نتايج آن است اما فيلم به هيچ وجه در تصوير كردن اين رويارويي موفق نيست و ايراد اصلي «چهل سالگي» نيز همين جاست. پيش از اين رئيسيان عادت داشت فيلمهايش را دقيقا در لحظه مواجهه پايان دهد. احتمالا به اين دليل قابل قبول كه مورد چنين قضاوتي قرار نگيرد اما در «چهل سالگي» و با رويكرد عامگراي اتخاذ شده چارهاي جز اين رويارويي نبوده است. هم زمان با نقطه عطف فيلم بايد شاهد ديالوگهاي «معناگرا»ي فرهاد و دختر دافعه برانگيزش باشيم.و در خانهاي كه آشنايان قديمي به هم رسيدهاند حتي يك ديالوگ خوب برقرار نميشود. تصور اينكه چنين صحنهاي را مهرجويي و يا پوراحمدميساخت به خوبي روشن ميكند ضعف فيلمنامه و كارگرداني اين صحنه چيست.
پيام آزاردهنده چند سال پيش وقتي فيلم «به همين سادگي» ساخته شده بود، منتقدان ضمن تحسين سازنده براي به زيبايي تصوير كردن زندگي روزانه زن طبقه متوسط ايراني به كارگردان يادآور شدند آنچه او ساخته پيامي مردسالارانه را به همراه دارد: زن همان بهتر كه سر خانه و زندگياش بماند و اگر در اين راه رنجي هم ميكشد تحمل كند و دم نزند و خانه پرش براي تسكين هم شده شعر بگويد. «چهل سالگي» همچنين پيام متناقضي دارد: اين درست كه دخالت فرهاد در زندگي نگار عشقي پرشور را ناكام گذاشته است اما نتيجهاش زندگي خوب و موجهي از آب درآمده است. فيلم تلويحا (و شايد بدون قصد و نيت) نشانمان ميدهد چنان دخالتهايي در زندگي افراد ميتواند سازنده هم باشد و چه بسا نتيجه مطلوبتري هم حاصل شود پس صلاح زندگي خود را در جواني به دست «بزرگترها» بسپاريد. فحواي آنچه در «چهل سالگي» ميبينيم با تفكرات رئيسيان كه دوست دارد همواره زني شرقي، معتقد به اصول، اخلاق و پاكدامني را تصوير كند سازگار نيست. در تصويري كه رئيسيان ارائه ميدهد چنين زني كه ديده نميشود هيچ، تماشاگر پيگير و خاص به دنيايي پيش از «كنعان»ي ارجاع داده ميشود: به ياد بياوريد كه در فيلم «كنعان» باز هم همين فروتن را داشتيم كه زني را در جواني از عشقش جدا كرده با اين تفاوت كه اين اتفاق به خواست جاهطلبانه زن صورت پذيرفته بود. پس وقتي زن دوباره و حتي ملتمسانه به آغوش زندگياش باز ميگردد در حقيقت، در نتيجه گذر ايام، خود بهاشتباه خود پي برده است. اما در «چهل سالگي» با فروتني مواجهيم كه عامل اصلي جدايي ناخواسته زن بوده. پس بازگشت همدلانه زن به زندگي فعلي بيش از هر چيز به نگاهي مرد سالارانه آلوده است. رئيسيان يا نبايد وارد چنين بازي پرخطري ميشد و يا همچون ماني حقيقي زمينه را چنان مهيا ميكرد كه در چنين باتلاقي نيفتد. توجه كنيد كه بايد در دنياي منطقگراي فيلم وجود آن چنان دستگاهي عجيبي را بپذيريم تا حتي در لحظه آزمون عشق هم مواظب زن باشيم و از آن بدتر پاكدامني زن را به گوش دادن و گوش ندادن مرد به صحبتهاي عاشق و معشوق قديمي تقليل دهيم.
بازيگران چيدمان بازيگران بسيار عالي است اما به علت نوع كنترل اعمال شده و تقسيم ناصحيح بار هر صحنه بر دوش بازيگران نتيجه مطلوبي به بار نيامده است.زحمتي كه حاتمي كشيده به چشم نميآيد چون بيانگيزگي شخصيت او در تقابل با بچه فيلسوف مآباش گم ميشود. فروتن دستپاچه و مردد در زندگي شخصي اغلب در قابهاي لرزان دوربين روي دست قرار ميگيرد اما وقتي اين ترديد به زندگي زناشويي كشيده ميشود باز هم سر و كله دختر پيدا ميشود و شگفت آنكه در تمامي صحنههاي دو نفره فرهاد با دخترش و پيرنيا اين فرهاد است كه مورد خطاب است و در موقعيت ضعف قرار دارد(فيلم تفاوتي در جاي قرارگيري دختر و پيرنيا در قاب قائل نيست). از بازي روي اعصاب دختر كه بگذريم ميرسيم به بازي فرزان اطهری (کیان) كه نااميدكننده است: سرد، بيروح و ملالآور. البته شايد لازم بوده، چون به هر حال قرار نبوده كه تماشاگر با او همذاتپنداري كند و او را دوست بدارد. ميماند عزت الله انتظامي كه ايشان تكراري هم كه بازي ميكنند، دوست داشتني و لذت بخش است جايگاهي كه به اين راحتيها به دست نميآيد.
اقتباس سينماي ايران در زمينه اقتباس ادبي چنان كم بار است كه توليد آثاري از جنس «چهل سالگي» را آن هم با طي مراحل اصولي، خريد حق كتاب،استخدام نويسنده فيلمنامه و سپس ساخت، بايد اتفاق فرخندهاي ارزيابي كرد. مشكل اما اينجاست كه كم تجربگي ما در اقتباس به خوبي در مرحله تبديل كتاب به فيلمنامه مشهود است. رئيسيان كه به سادگي سهل پسند «چهل سالگي» ناهيد طباطبايي بي توجه و خواهان ساخت اثر در خورشان كارنامه قابل دفاعش بوده، تنها نكته مثبت كتاب يعني سادگي همراه با سانتي ماليسم را هم در مرحله تبديل اثر به فيلمنامه به باد داده است. مخلوط شدن عرفانگرايي و پير دانا و دختري كه حالا ديگر 20ساله هم نيست كه زدن اين حرفها را از او قبول كنيم به كنار، رئيسيان و فيلمنامهنويساش حتي نگار فيلم ( آلاله كتاب ) را هم از زني 40 ساله به 35 ساله تغيير دادهاند و «چهل سالگي» را از مفهومي عيني در كتاب به مفهومي انتزاعي در فيلم تبديل كردهاند. در نتيجه بخشهايي از فيلم (بهخصوص در رويكرد عامه پسندش) به شدت زايد و ناهمگون با كليت داستان به نظر ميرسند. بهتر نبود به جاي وارد كردن پير دانا زمان بيشتري صرف زندگي عمومي زوج در خانه ميشد تا دغدغه ذهني نگار براي تماشاگر بهتر جا بيفتد؟
زمستان پارسال در يكي از روزهاي نه چندان سرد جشنواره فيلم فجر، من و برادرم و دوست مشتركمان با هم فيلم «چهل سالگي» را ديديم. فيلمي كه هر سه توقع داشتيم با شناختي كه از رئيسيان داريم فيلم بهتري باشد. همان شب در تمام مسير برگشت شوخي كرديم و مصراع اول بيتي از غزليات شمس كه از فرط تكرار توسط شخصيتهاي فيلم حالتي مسخره به خود گرفته بود به هر مناسبتي بارها و بارها تكرار كرديم: «خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد.» بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت/ باز آن باد صبا باده ده بستان شد